سلام.
میدونین دومین روز از ماه اردیبهشت چه روزیه؟
چی؟ 13 آبانه؟
هههه نه سالروز مرگ سهراب سپهریه.
ااااااا سهراب.
- آره دیگه
سهراب سپهری؟
-اااااه آره بابا.
مگه سهراب مرده؟
- نه اون نمیمیره. اون هیچ وقت نمیمیره. همیشه زندست.
آره بچه ها سالروز مرگ سهرابه. سالروز مرگ عشق من.
الان کجاست ببینه که دیگه...
ولی به نظر من یا بهتر بگم به نظر سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد.
چه گناهی دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟!!
ندای آغاز
(گنجینه سهراب)
کفشهایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش هایم کو؟
سلام.
این پست هم از سری پست های گنجینه سهراب که خیلی وقت بود آپشون نکرده بودم.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
" چه آسمان تميزي! "
و امتداد خيابان غربت او را برد.
سهراب در سال1346 براي ديدار از موزه ها و آثار هنري و تكميل هنر خود به پاريس مي رود، دراين رابطه خواهر ارجمندش خانم پريدخت سپهري به نقل از قول مرحوم سهراب می پردازد:
روزي در پاريس به ديدار دوستي رفتم و از او خواستم مقداري پول به من قرض بدهد. 12 فرانك بيشتر نداشت كه 6 فرانك آن را به من داد.
از او خواستم فردا به منزلم بيايد، وقتي آمد گفتم: " سطلي آب و جارويي بردار برويم." نگاهي پرسشگر كرد و آنها را برداشت و به اتفاق راه افتاديم. در حاشيه خياباني ايستادم. خواستم كمكم كند تا گوشه اي از پياده رو را خوب بشويم و تميز كنم. پس از آن، روي زمين به نقاشي پرداختم. چيزي نگذشت كه مردم براي تماشا دور ما جمع شدند. بعد از ديدن كار هر كس با لبخندي ستايشگر پولي گذاشت و رفت.(نقاشي كنار خيابان در اروپا معمول است) در مدت كوتاهي ، 1200 فرانك گرد آمد.600 فرانك را به دوستم دادم و باقي را خودم برداشتم.
ÿΔБσιҒΔžι

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي ، پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد،
پي نوري ، ريگي ، لبخندي.
در سال 1346 سهراب به علت علاقه وافري كه به زادگاه خود كاشان داشت ديگر بار براي اقامت به كاشان آمد و در مهمانسراي شهر داري با مديريت آقاي شربتي سكونت اختيار كرد. اما غالبا شبها براي خواب به مهمانسرا مي آمد و صبح زود در تاريكي هوا به گلستانه مي رفت و دوباره در تاريكي هوا به شهر باز مي گشت. روزي يك گروه اعزامي از تلويزيون به كاشان آمدند تا با سهراب مصاحبه كنند وقتي به مهمانسرا آمدند ، مدير مهمانسرا گروه را به گلستانه هدايت كرد.
آنها رهسپار گلستانه شدند و در آنجا هنگامي كه سهراب را يافتند ابتدا بسيار شادمان شدند ، پس از سلام و احوالپرسي از سهراب خواستند با وي مصاحبه اي انجام دهند اما سهراب همانگونه كه لب جوي آبي نشسته و كفش هايش را بيرون آورده و پاهايش را در آب نهاده بود و با بند كفش هايش بازي مي كرد گفت: " من فرصتي براي مصاحبه ندارم."آنها گفتند:" شماكه اينك كاري نداريد."گفت:"حو صله اش را ندارم." و خلاصه سهراب از وارستگي بسيار و عرفان ذاتي، مايل به مصاحبه نشد.
گروه خبرنگاران با عصبانيت به مهمانسرا باز گشتند و گله سهراب را به مدير مهمانسرا كردند از جمله كلماتي كه بر زبان آوردند آن بود " سهراب كه شاعر نيست يك چوپان است " و سپس وسايل خود را برداشتند و به تهران باز گشتند.
شب كه سهراب از گلستانه آمد ، مدير ماجرا را براي او بازگو كرد. گفت: " آنان ابراز داشتند شما كه شاعر نيستيد شما يك چوپان هستيد. "
سهراب لحظه اي سكوت كرده و سپس گفت: " خيلي متأثرم كه آقايان به ساحت مقدس چوپان اهانت روا داشته اند."
آسمان ، آبي تر
آب ، آبي تر
من در ايوانم، رعنا سر حوض.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي مي گفت: موسم دلگيري ست.
من به او گفتم: زندگاني سيبي است ، گاز بايد زد با پوست.
من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم:
خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود.
مي پرد در چشمم آب انار.اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد.
رعنا هم.
