تبليغاتX
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
سهراب

دوجنسي هاي سياسي

اعضای طیف غیرقانونی علامه در واکنش به بازداشت مجید توکلی، از حامیان جنبش سبز خواسته است تا از خودشان با لباس زنانه عکس بگیرند و آن را در فضای اینترنتی منتشر کنند.

منبع: رجانیوز

ارسال در تاريخ شنبه 1388/09/21 توسط ابوالفضل

به اوباما جایزه صلح نوبل دادند

از همونا که به خانوم عبادی هم دادند!!!!!

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/09/19 توسط ابوالفضل

ارسال در تاريخ سه شنبه 1388/09/17 توسط ابوالفضل

آرشام جون ببخشید

نتونستم جلوی خودمو بگیرم

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/09/16 توسط ابوالفضل
فتوكاتور: يعني واقعا پخ پخ!؟

منبع : رجانیوز

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/09/08 توسط ابوالفضل
چگونه رای خود را پیدا کنیم؛ یا رای من کو؟

راه‌های متنوع و بسیاری برای پیدا کردن یک رای، در صورت گم شدن آن وجود دارد که به تعدادی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

1- بدیهی‌ترین و ساده‌ترین راه، رای ندادن است! بله! کسی که رای نداده است، نگران گم شدن رای‌ هم نیست.

2- چاپ آگهی مژدگانی در مطبوعات، به شخص یا گروهی که رای شما را پیدا کند.

3- روش سریال‌های ایرانی! مراجعه به کلانتری‌ها، بیمارستان‌ها و در نهایت پزشکی قانونی برای پیدا کردن رای گم شده.

4- برگ رای خود را به یک تکه نخ ببندید و قرقره را در دست خود نگه دارید تا هر وقت لازم شد با دنبال کردن نخ، به رای خود رسیده و آن را پیدا کنید.

5- نوشتن کلمات و عبارات دیگری روی برگ رای مانند:
الف: نوشتن نام و نام خانوادگی خود بجای نام و نام خانوادگی کاندیدای مورد نظر روی برگ رای! با این روش، هر فردی می‌تواند برگه رای خود را از میان میلیون‌ها برگ رای پیدا کند. نوشتن نام کاندیدای مورد نظر، روی برگ رای هم پیشکش!

ب: اگر می‌خواهید زحمت پیدا کردن برگ رای را به خود ندهید، می‌توانید کنار نام و نام خانوادگی خود که روی برگ رای می‌نویسید، عباراتی مانند !@×÷٪ و یا ##@÷× را خطاب به یکی از مسوولان شمارش آرا بنویسید تا خود او شخصاً به همراه برگ رای بیاید و شما را پیدا کند و باقی ماجرا. برای سهولت و تسریع هرچه بیشتر در کار، آدرس، کدپستی و تلفنتان را هم ذکر کنید.

ج: نوشتن مقادیری دعا و نفرین و حدیث جعلی در برگ رای. مانند نوشته‌هایی که ابتدای بسیاری از کتب ادعیه، در مساجد و اماکن زیارتی توسط پیرزن‌ها نوشته می‌شود. برای نمونه یکی از آن‌ها را ذکر می‌کنم: "از میرزا آغا شپشی، شاگرد مرحوم قشنگ‌دره‌ای نقل است که: هرکس برگ رای یک نفر را هپلی هپو کند، خدا وی را سنگ و فرشتگان برایش شکلک در می‌آورند ..."

6- اغتشاش، آشوب، تخریب اموال و اماکن عمومی، هوچه‌گیری، آتش زدن اتوبوس، سطل آشغال و قس علی هذا.
تحقیقات و بررسی‌های علمی نشان داده است که ارتباط مستقیمی بین آتش زدن سطل آشغال و پیدا شدن رای‌های مفقوده موجود است. برفرض مثال (یا همان محال)، اگر شما یک رباینده رای باشید و در شهر هیچ سطل آشغالی برای دور ریختن رای‌هایی که ربوده‌اید وجود نداشته باشد، آیا باز هم دست به ربودن رای می‌زنید؟
کمترین تخلفات در زمینه انتخابات در کشورهایی صورت می‌گیرد که کمترین سطل زباله را دارند.

7- و بالاخره آخرین، بدترین و غیرممکن‌ترین روش که با هیچ منطقی جور در نمی‌آید، پیگیری از مراجع قانونی و مرتبط می‌باشد.

منبع: رجانیوز

ارسال در تاريخ شنبه 1388/09/07 توسط ابوالفضل

کور دلان نخوانند

روایت حداد عادل از ازدواج دخترش با مجتبی خامنه ای

 
 آقای حدادعادل تعریف می کردند؛ «سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

 بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود؛ «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود .

بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است .»

یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند؛ «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم .»

آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند .

بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند؛ «آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم.» گفتم؛ «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟» گفتم؛ «آقا، اختیار ما دست شماست .»

آقا فرمودند؛ «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند .»

من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوری شان، در جنوب تهران خانه یی داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند .

هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند؛«در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم .»

من گفتم؛ «آقا، این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند؛ «می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند؛ «می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 150 ، 200 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم .

آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم. قبل از اینها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت؛ «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند؛ «خوب نیست.» من هم گفتم؛ «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند؛ «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.» قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد .

به آقا گفتیم در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بودیم بدوزند .

خلاصه قبل از اینکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند عروس را بیاورند .

فرمودند؛ «من اخلاقاً وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگویم .»

ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر، امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم؛ همان را بیاورید، می خوریم .»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه یی برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند. رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند .

منبع: http://rahpouyan.net/index.php/ejtemaei/3349.html

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/09/01 توسط ابوالفضل

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها : ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.

لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد

و گفت:

مامان دوستت دارم .

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده

ارسال در تاريخ شنبه 1388/08/30 توسط ابوالفضل

این هم یه بدعت دیگه از احمدی نژاد که داد مخالفها رو در آورده و کارشون رو سخت کرده(!)

ارسال در تاريخ شنبه 1388/08/23 توسط ابوالفضل
ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/08/18 توسط ابوالفضل
سلام

یه مطلب ویژه واسه سه سال پیش گذاشته بودم که به علت استقبال دوباره گذاشتمش

برای دیدنش دکمه زیر رو فشار بدین

 

 

نكته۱: به اين دليل كه ديگه حوصلم نميرسه ديگه در مورد مطلب پايين نظر نميدم فكر ميكنم حضوري با آرشام صحبت كنم بهتره

نكته۲: فكر نكنم جايي اينقدر فقر خبري باشه كه كسي از نتايج بازي هاي ليگ برتر اونم پرسپوليس خبردار نشه

ارسال در تاريخ شنبه 1388/06/14 توسط ابوالفضل

ا


1- ازاین پس تمام خانواده ها روزانه 3 بار ملزم به پخش کارتون شرک (قهرمان سبز) برای فرزندان خود بوده به طوری که میبایست تا 3 سال آینده ، شرک به عنوان یک قهرمان ملی و حتی جهانی دربین ایرانیان شناخته شودو ضمنا آموزش و پرورش نیز ملزم به گنجاندن درس ماجراهای شرک دردروس کلیه مقاطع تحصیلی میباشد.

2-تمامی صاحبان مراکزفرهنگی (کلوب ها) ملزم به جمع آوری و امحای کلیه نسخه های فیلم کلاه قرمزی میباشند.

3- مجید مجیدی درجهت دفاع از ارزش های ستاد آقای موسوی ملزم به ساخت فیلمی مستند بانام سبزی که زرد شد بوده وبه ایشان توصیه میشود از بازیگرانی چون: حمیدفرخ نزاد، بهاره رهنما ووو استفاده نمایند فقط اینبار درست گریمشون کنند تا دوباره لو نره.

4- ازتمامی مردم درخواست میشود تا هرچه سریعتردر جبهه سیاسی آقای موسوی ثبت نام بعمل آورند ، لازم به ذکر است تاکنون حدود 130 میلیون نفر از هم وطنان در این جبهه ثبت نام نموده اند.

5- به اطلاع هم وطنان عزیز میرساند هم زمان با گرم تر شدن هوا ، جنبش دختران فیروزه ای (بامدیریت فائزه خانم) اقدام به توزیع انواع لباس متناسب با وضعیت آب و هوا (ازقبیل : تاب ، شلوارک ووو) مینماید ، دوستان عزیز برای اطلاع دقیق میتوانند ازطریق روزنامه اعتماد خیلی ویا شبکه بی بی سی فارسی از شرایط واگذاری اطلاع یابند.

6- از کلیه هم وطنان عزیز خواهشمندیم به منظور رفع نیازهای مالی ستاد کمک های نقدی خودرا به شماره حساب 332244 (شماره حساب مهدی کروبی) واریز نموده و یا کمکهای مالی خود را ازطریق پست به آدرس: تهران ، زندان اوین ارسال نمایند ضمنا حتما در پشت پاکت درج شود که برسد به دست آقای شهرام جزایری .

منبع:http://islamonline.blogfa.com/

ارسال در تاريخ شنبه 1388/05/24 توسط ابوالفضل

همزمان با اعلام رئیس سازمان سنجش کشورمبنی بر اعلام نتایج کنکورتا چندروز آینده عده ای از هم وطنان عزیزدرسراسرکشور(تجریش،قیطریه،ونک) پیشاپیش اول شدن خودرا جشن گرفتند.

به همین مناسبت خبرنگار روزنامه اعتمادخیلی ، خودرا به جمع این عزیزان رسانده تا مثل همیشه رسالت ذاتی خود را درجهت آزادی بیان وترویج اخلاق نمایان سازد!!

مصاحبه:

خبرنگار: لطفا پس از سلام نام ، رتبه ، ودلیل پیروزی خودرا بگوئید و آیادرکنکورتقلب نشده؟

نفراول: باسلام من شهرام هستم رتبه اول دررشته فلسفه و دلیلی برای پیروزی ندارم ، به نظرمن هم حتما تقلب شده و ضمنا قراره شب با بچه ها بریم فرحزاد!

خبرنگار: لطفا شما نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید و آیا در کنکورتقلب نشده؟

نفربعدی: من ترانه 15 سال دارم عضوجنبش دختران فیروزه ای تونستم در رشته کنکورنفر اول بشم وازفائزه خانم میخوام که مانتوهای بعدی کمی تنگ تر و کوتاه تر باشه ودلیل پیروزی ام هم اینه که من بچه تجریشم و چون تجریش بالای شهره پس من حتما اولم!

خبرنگار: لطفا نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید وآیا درکنکورتقلب نشده؟

نفربعدتر: به نام آزادی من بهرام هستم داداش شهرام و نفراول ادبیات ، من با طلاش و متالعه ی زیاد والگوبرداری از مهندس تونستم اول شم، به نظرمن هم حتما طغلب شده که به چنددلیل مهم اشاره میکنم:

اولا: مراقبان جلسه همگی ازسازمان سنجش بودن و کارت شناسائی داشتن!

دوما: درزمان برگزاری امتحان نمیزاشتن به برگه ی کناری نگاه کنیم!

سوما: دراوج خفقان و نقض حقوق بشر محل امتحان دختران از پسران جدا بود!

پس حتما طغلب شده و ضمنا ادب مرد به زه دولت اوست!

خبرنگار: نام ، رتبه ، دلیل پیروزی رابگوئید وآیا درکنکور تقلب نشده؟

نفر آخر: خاک برسرت من نن جون مهدی ام ، رتبه اول دکترای مهندسی حقوق هسته ای ، دلیل پیروزی ام هم اینه که مهدی از امام دست خط داره که از هرکی بخواد پول بگیره پس من اول هستم ، وحتما درکنکور تقلب شده چون مهدی از بین 4 نفر پنجم شده ، راستی ایشون شقد وقت دارن ، من شقد وقت دارم؟!!

نويسنده : پلاك سرخ

ارسال در تاريخ جمعه 1388/05/16 توسط ابوالفضل

به اين چهره‏ها نگاه کنيد؛



متهمان پروژه‏ي براندازي و کودتاي مخملي در دادگاه؛ آيا در خواب هم مي‏ديديد که اين چهره‏ها را روزي در لباس زندان و در دادگاه ببينيد؟ چه بر سر اين‏ها آمده است؟ آيا همين‏ها تا چند سال پيش حلقه‏ي نخست اطرافيان دومين مقام رسمي کشور را تشکيل نمي‏دادند؟ آيا پيش از اين، اين چهره‏ها را در قامت مسؤوليت‏هايي چون معاون رئيس‏جمهور، معاون وزير، مشاور رئيس‏جمهور، سخنگوي دولت و... نمي‏شناختيم؟ آيا اين‏ها همگي مردان رئيس‏جمهور نبودند؟
با يک جستجوي ساده در اينترنت مي‏توانيد عکس‏هاي فراواني از همين چهره‏ها در کنار رئيس‏جمهور سابق پيدا کنيد؛ البته با اين تفاوت که در آن عکس‏ها اين چهره‏ها بر خلاف اخم امروز، لبخندي مليح بر لب دارند و برعکس لباس زندان، لباس‏هاي فاخر پوشيده‏اند. اين چهره‏ها همگي به مثابه‏ي فلش‏هايي هستند که متهم اصلي را نشان مي‏دهند. بايد پيش از آنکه دير شود متهم اصلي را بازداشت کرد و در دادگاه صالح محاکمه نمود و به سزاي خيانت‏هايش رساند. اين انتظار به حقّ امت حزب‏الله از قوه‏ي قضائيه‏ي جمهوري اسلامي ايران است.

منبع:http://mojahedat.parsiblog.com/1101411.htm  

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1388/05/14 توسط ابوالفضل

چهار سال و چهار روز قبل احمدی نژاد به من چه گفت؟ 

حوادث روزهای اخیر به ناچار یکی مثل من را که پذیرفته در قالب این فضای بی مرز با مخاطبانش ارتباط برقرار کند، مجبور می کند که علی رغم کمبود وقت و فشار کاری ، ‌با فاصله کوتاه تری یادداشت های خود را بر روی سایت قرار دهد. در آخرین یادداشتی که در همین قسمت قرار دادم در خصوص ملاقاتی با دکتر احمدی نژاد بود و در آن ضمن ارائه تحلیلی در خصوص رفتار آقای مشایی ، اظهار امیدواری کردم که خدا کند آقای مشایی با عملش تحلیل ما را به دیوار بکوبد! آقای مشایی استعفا داد هر چند پس از انتشار عمومی نامه رهبری. دو روز قبل نیز رهبر معظم انقلاب در سخنانی ضمن حمایت تلویحی از آقای احمدی نژاد و مشایی،‌ استفاده از این شخصیت مورد اعتماد رییس جمهور را در جایگاه های اداری دیگر باز گذاشت و در واقع باب اعتراض های بعدی در این خصوص را بست،‌ به همین دلیل هر چند برخی می توانند همچنان منتقد باشند اما به نظرم معترض بودن درست نیست و برخلاف جهت گیری رهبر انقلاب است. باید پذیرفت که این انتصابات از جمله اختیارات رییس جمهور است و جز جایگاه رهبری انقلاب که بر اساس مبانی شرعی و اصول صریح قانون اساسی می تواند با آن مخالفت کند،‌ دیگر اشخاص در هر جایگاهی حق اعتراض و یا دستور تغییر ندارد و فقط می توانند منتقد باشند.

 حوادث اخیر که به دنبالش یادداشت ها و مصاحبه های افراد مختلف منتشر شد، متاسفانه رییس جمهور مکتبی و ولایت پذیر را در مظان اتهامی نادرست قرار داد . این تعلل در اجرای فرمان رهبری از آنجا که برای بسیاری از دوستداران و حامیان احمدی نژاد و حتی مخالفانش غیر منتظره بود ،‌ سبب شد تا شائبه این که احمدی نژاد هم مانند برخی از شخصیت های سیاسی دیگر در برابر اجرای فرامین قانونی رهبری مقاومت می کند و حاضر به پذیرش آن نیست،‌ تقویت شود. در حالی که این تصور در خصوص احمدی نژاد که بارزترین ویژگی وی همسویی با رویکردهای ولایت است ،‌ منصفانه نیست . به همین دلیل لازم دیدم تا به دو خاطره ام با آقای احمدی نژاد اشاره کنم .

 چهار سال قبل پس از رقابتی سخت و سنگین بین دو کاندیدا وقتی مردم احمدی نژاد را با رای هفده میلیونی برگزیدند،‌ بنده و برخی از دوستان فعال دیگر به منظور جلسه ای در منزل پدری دکتر احمدی نژاد بودیم – که خدایش بیامرزد – جلسه به اتمام رسید و کم کم تلفنی و حضوری اخبار صندوق های مختلف رسید و تا حدودی ترکیب آرای مردم که حکایت از پیروزی دکتر می کرد، مشخص شد. صحبت ها و تحلیل های مختلفی بین دوستان رد و بدل شد و از جمله بنده به آقای احمدی نژاد گفتم که پس از ارتحال امام ، رابطه روسای جمهور و رهبری انقلاب از آن قالب عاطفی و ولایت پذیری بیرون آمد حتی برخی از روسای جمهور خودشان را در حد رهبری دانستند و برخی دیگری اساسا صاحب اختیار منصب ریاست جمهوری نبودند و کار در دست احزاب ساختار شکن بود ... گفتم که متدینین و بچه های انقلاب انتظار دارند که از این دوره، رابطه شما با رهبری ، ‌زنده کننده آن رابطه با امام باشد. آقای احمدی نژاد در پاسخ گفت : فلانی ما آمده ایم تا تیرها به ما بخورد نه به رهبری ! جمله دکتر خیالم را راحت کرد . از حق نگذریم در طول چهارسال گذشته نیز احمدی نژاد با تمام توان با حرکت در مسیر خط رهبری توانست موفق باشد و در مواقع بسیاری نیز تیرها را به جان خرید. هرچند در طول این چهار سال در موارد متعددی نیز ‌رهبری انقلاب با توجه به رویکردها و کارکردهای درست رییس جمهور ، خودش را در برابر تیرهای مخالفان و منتقدان بی انصاف قرار داد تا مدیر اجرایی اش سالم بماند و بتواند کار کند که این رفتار ایشان خود نیاز به تحلیل جداکانه دارد و ...

 چهار سال گذشت تا چهار روز پیش ... مجددا توانستم رییس جمهور را در حالی که عازم جلسه ای بود، ببینم و خاطره منزل پدری شان را یادآوری کنم . احمدی نژاد با تبسمی گفت : من همان آدمم و عوض نشده ام ! گفتم : دکتر عزیز از نامه آقا که در روز شنبه ارسال شده تا به امروز چهار روز می گذرد ... گفت : من دوشنبه با ایشان ملاقات داشتم و در حال تدبیر برای نحوه اجرای حکم آقا و حل موضوع هستم ، عجله نکنید به زودی حل می شود ...

  من به احمدی نژاد به عنوان بازوی رهبری اعتماد داشتم و دارم و هرگز اتهام مخالفت با رهبری را از مدیری که چهار سال در این مسیر مردانه ایستاده و مبانی بسیار محکمی در این خصوص دارد ، نمی پذیرم. هر چند معتقدم که از باب «اتقوا من مواضع التهم» باید از تعلل و تاخیر در اجرای دستور رهبری پرهیز می شد تا این ظن نادرست در دل دوستان جان نگیرد. احمدی نژاد مانند فرمانده ای است که در وسط میدان جنگ باید فرماندهی کند ، تصمیم بگیرد و گرفته، اما فرمانده ارشدش این تصمیم را به ضرر کلیت و نتیجه این میدان جنگی می داند و به او ابلاغ هم می کند اما او همچنان برای حل مشکل کمی تامل می کند و در نهایت با اعلام عمومی ابلاغ ،‌ راه تاخیر بسته می شود تا مصلحت بزرگ تر این میدان جنگی و حتی این مدیر لایق و توانمند و وهوشیار تحقق یابد.

 فراموش نکنیم، تفاوت بسیار است میان کسی که اساسا به قرارگاه فرماندهی اعتقاد ندارد و یا اساسا فرمانده ارشد را قرارگاه را قبول ندارد با کسی که همه این امور را قبول دارد اما در میانه میدان ،‌ برای لحظاتی به دلایل مختلف در اجرای فرمان فرمانده ارشدش تعلل می کند ! آیا باید بیش از یک اشتباه با آن برخورد کرد ؟ می دانم که برخی خناسان زخم زبان می زنند ،‌ کافی است که به آنها ولایت پذیری خودمان را یادآوری کنیم که حتی وابستگی ،‌ حمایت و علاقه ما به احمدی نژاد هم نمی تواند آن را کم رنگ کند و همچنین به یادشان بیاوریم کسانی را که نه چهار روز بلکه چهار سال و حتی بیش از آن، چهارده سال فرمان رهبری شان را به زمین نهادند و هر روز یک توجیه کردند و حتی امروز هم رو در روی رهبری ایستاده اند، شاخ و شانه می کشند و تهدید می کنند و ... البته همان ها در این چند روز برای سوءاستفاده از فرصت ها به میدان آمده اند و مصاحبه می کنند و دم از ولایت پذیری و رفاقت با رهبری می زنند ،‌ خدا را شکر ! بالاخره حوادث این چند روز برخی را به این مواضع واداشت.

 مراقب باشیم در میانه این فتنه ها از ما سواری نگیرند و شیری ندوشند. کن فی الفتنة کابن اللبون،‌ لاظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب. تمام چشم ها و گوش ها باید به سمت فرمانده اصلی باشد یعنی ‌مقام معظم رهبری تا فتنه ها کور شود.

 

منبع:http://rasaee.ir/Titr2.php?ID=420

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/05/08 توسط ابوالفضل

بر منکر صاحب الزمان لعنت

کاری با این نداریم که چرا این که این روزها  در کشور ما برخی دوستان هر روز با اعمال و رفتارشان مکررا در حال گند زدن به میراث خمینی کبیر هستند !؟!

و حتی این موضوع که  چرا هنوز هم بعد از گذشت ده سال از فتنه کوی دانشگاه دستگاههای امنیتی  و انتظامی ما هنوز  با بی تدبیری ها وبی خاصیتی برخی مسئولین دست وپنجه نرم می کنند که عاقبتش بشود موفقیت پروژه شهید سازی و مظلوم نمایی پیاده نظام اینتلجنت سرویس و موساد!؟!

و یا این که چرا در ظهر ۳۰ خرداد یک نفر در شورا محترم امنیت ملی و دیگر نهادهای مسئول به مخیله اش نرسید تا بیانیه دیر هنگام لغو راهپیمایی آ ن مجمع کذایی از رسانه ملی قرائت شود تا شاید بخشی از  جماعت معترض بی خبر به خانه بروند و از ابعاد فتنه کاسته شود؟!

چرایی این موضوع را هم که چرا خواص و نخبگان  وشیوخ ما درآن موقع که باید با اظهاراتشان طوفان فتنه را فرو می نشاندند، ساکت ماندند و یا برخی شان خود آتش بیار معرکه شدند، هنوز فراموش نکرده ا یم.

اینکه چرا نتوانستیم بدرستی از آرای مستضعفین و پا برهنگانی که سبز پوشان بالا نشین و مرکب سوار  "جواد و بی سوادشان" خواندند به درستی صیانت کنیم٬؟! نیز بماند برای وقتی دیگر !

اما  گاهی اوقات در میان امواج طوفان فتنه ها وگرد وغبار برخواسته از آن برخی  رویدادها و اظهار نظرها ی به ظاهر بی اهمیت آنچنان ، راهگشای اهل حقیقت می شوند که تنها انسان را به یاد کلام امام صادق(ع)  درباره حماقت دشمنان حق  می اندازد.!

و این از همان جمله است :" می گویند خدا قدرت را به پیامبر اسلام داده وکه بعد از آن به امامان دوازده گانه داده شده و جانشین امام دوازدهم هم که غیبت کرده، ولی فقیه است وهمان اختیارات پیامبر را دارد. اما کل این ساختار ایدئولوژیک، دروغ است. اینها تا به حال حتی یک دلیل هم نیاورده اند که امام زمانی وجود داشته باشد که بخواهند جانشینی برای او درست کنند که آقای خامنه ای باشد. "

انکار وجود مقدس امام زمان (عج) آنهم در روزهایی که سران ثروت وقدرت  با شال سبز و عوام فریبی ومظلوم نمایی به دنبال دادن رنگ وبویی مذهبی  به نیاتشان هستند ، بلاهتی است که تنها از اکبر گاف و سایت کذایی روزآنلاین برمی آید! 

 

منبع: http://tofeily.blogfa.com/post-30.aspx

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1388/05/07 توسط ابوالفضل
بیانیه شماره شونصدم آرای باطله

انالله و انا الیه راجعون
ملت نجیب اما کمی تا قسمتی عجیب ایران

این آخرین بیانیه من است و از این پس با زبان دیگری، شاید انگلیسی با شما سخن بگویم. به من پیغام داده‌اند که فتیله را بکش پایین و کوتاه بیا اما نچ، من آن رگم که بگیرد هیچکس جلودارم نیست. من از حق شما مردم بگذرم، از حق منافقین، چاقوکش‌ها و گروهبان قندلی نمی‌گذرم. من به نشانه اعتراض و وفاداری به آرای شما در مراسم افتتاحیه جام جهانی 2010 در آفریقای‌جنوبی که در ورزشگاه المپیک ژوهانسبورگ برگزار می‌شود شرکت می‌کنم ولی پشتم را می‌کنم به مراسم. این اثرش بیشتر است.

ای ملت ایران
من به این بازداشت‌ها و بازداشت‌هایی که مجددا قرار است بشود و بازداشت‌هایی که قبلا شده و حتی بازداشت‌هایی که نشده کلا اعتراض دارم. از نظر من همه حق دارند به قصد تشویش اذهان عمومی یا به هر قصد و نیت دیگری نشر اکاذیب کنند. اینها که هیچ، من حتی به بازداشت قاتل دوچرخه‌سوار، خفاش شب، پلنگ روز، ببرهای تامیل، گوسفندهای مدرسه آلپ، شهلا جاهد و شهرام جزایری اعتراض دارم.

آهای ملت شریف
من به نشانه این اعتراض قصد داشتم یا یک حزب تشکیل دهم یا یک تیم فوتبال. حزب را بی‌خیال شدم و از آنجا که این روزها هر کس از خانه‌اش قهر می‌کند یک تیم در لیگ برتر درست می‌کند، من هم قصد دارم یک تیم درست کنم. اغلب هم از بازیکنان مساله‌دار و مغایر با منشور اخلاقی استفاده می‌کنم. با کاپلو مذاکراتی کرده‌ام که اگر درباره رقم قرارداد به توافق برسیم، پیوستن فابیو کاپلو به تیم قطعی است. البته مشکل دیگری که در راه این قرارداد وجود دارد، این است که کاپلو می‌خواهد از همان ایتالیا و با استفاده از اینترنت، تیم را کُچ کند. کاپلو در انتخاب دستیارانش مختار است و ما به او در این باره اختیار تام داده‌ایم.

ظاهرا کاپلو می‌خواهد از مجتبی محرمی و عابدزاده استفاده کند. ما بنا داریم اگر کاپلو به ایران نیامد خودمان به نزد کاپلو برویم و اگر شد به جای لیگ برتر در «سری A» بازی کنیم که این نیازمند تخصیص منابع لازم است. بازی در«سری A» و مسابقه با حریفانی مثل آث‌میلان، یوونتوس، آ.اس.‌رم، کالیاری، اینترمیلان و اون ترمینال ما را مجبور می‌کند که در فصل یارگیری، با دقت بیشتری عمل کنیم. ما بنا داریم مسی را از بارسلونا، رائول را از رئال، از چلسی دروگبا، از یوونتوس دل‌پیرو، از میلان اینزاگی، نیکبخت واحدی را از تراکتورسازی، امیرشیخ جونی و اکاتا از کوثر لرستان، کاکرو از تیم میوا و ایشی را از تیم شاهین به استخدام دربیاوریم. سعی می‌کنیم تیم را با هزینه بخش خصوصی ببندیم و اسپانسر تیم هم شهرام جزایری است.

البته با این وضعیت فوتبال، کسی که با پول شخصی به تیمداری روی می‌آورد، مغز […] خورده است ولی خب! یک عده عاشق سرمایه‌گذاری در ورزش هستند و دوست دارند با توسعه ورزش قهرمانی، پرچم ایران را در آن بالابالاها به اهتزاز درآورند. شما ببینید، جوانی که می‌آید در استادیوم فوتبال نگاه می‌کند، دست به خیلی از خلاف‌ها مثل کشیدن شیشه، شکستن شیشه و پرت کردن شیشه نوشابه، دلستر و ایستک با طعم‌های مختلف می‌زند و با خالی کردن هیجان خود در ورزشگاه، از نظر روانی، تخلیه می‌شود. در اینجا جا دارد خاطرنشان کنم که ما بنا داریم با همکاری بخش خصوصی، سازمان تربیت بدنی و حزب اعتماد ملی نخستین ورزشگاه 300 هزار نفری (به تعداد آرای کروبی) را در محلی به وسعت چند هکتار تاسیس کنیم. ما یک هدف کوتاه‌مدت داریم، یک هدف میان‌مدت، یک هدف درازمدت و یک هدف خیلی درازمدت. قهرمانی در «سریA» هدف کوتاه‌مدت ماست. ما بنا داریم با خریدن داور، جرزنی، شعبده‌بازی و جادوگری به این مهم برسیم.

هدف میان‌مدت ما آزادی بازداشت‌شدگان اخیر و هدف درازمدت ما فتح قله اورست است. هدف خیلی درازمدت ما هم رفتن به جام جهانی و دفاع از آبروی فوتبال ایران است. ما به رسیدن به این اهداف فکر می‌کنیم و این کار را با وجود حمایت‌های شما مردم که سرمایه‌های اصلی ورزش ما هستید، بعید نمی‌دانیم. ما حساب عده معدودی تماشاگرنما را از حساب تماشاگران خوب و فهیم‌مان جدا می‌کنیم و البته از زحمات نیروهای نظامی و انتظامی، صداوسیما، نودال، امپکس، اورژانس، آمبولانس، تدارکات و اون یاروها که برانکارد را حمل می‌کنند، تشکر می‌کنیم و اگر اسم کسی از قلم افتاد یا اسم کسی را فراموش کردیم بیاوریم یا اسم طرف یادمان بود اما دلمان نخواست که از وی تشکر کنیم یا هر چی، خلاصه در جوانی پاک بودن شتری است که در خانه هر کسی می‌شود روزی گلستان غم مخور.

منبع:رجانیوز

ارسال در تاريخ شنبه 1388/04/20 توسط ابوالفضل
بیانیه شماره 9 موسوی خطاب به ملت ایران

طنز:

بسم الله الرحمن الرحیم

ملت شریف و گاهاً در صحنه ایران!

واقعاً از شما انتظار نداشتم! معلوم هست کجايید؟ اگر شما زمان جنگ بودید، چه می کردید؟

این بود آن همه حمایتی که ازش دم می زدید؟

پس کجا رفت موج سبزی که ایران را فرا گرفته بود؟

کجا رفت آن همه شور و شوقی که مرا نیز جو گیر کرده بود؟

نکند شما هم باورتان شده است که تقلبی در کار نبوده؟

واقعاً که وقاحت دارد! مرا با این سن و سال و بیماری‌های جور واجور رها کرده اید و رفته اید؟ اگر می دانستم یک عده چماق به دست مزدور و آن نیروی انتظامی بی رحم شما را اینگونه از مسیرتان خارج می کند، عمراً! به روند انتخابات اینگونه بی محابا انتقاد نمی کردم!

مردم نارفیق ایران!

من پشتم به شما گرم بود! من روی حمایت شما حساب کرده بودم! اصلاً اگر به حرف من گوش نمی دهید، به حرف بی‌بی‌سی گوش دهید! آنها که خیر شما را می خواهند!

خدایا این چه قومی بود که مرا گرفتارشان کردی؟

آهای مردم ایران!

دیگر دارید مرا عصبانی می کنید! یا فردا ساعت 4 در میدان آزادی جمع می شوید و یا اینکه از شما خواهش می کنم بیاید! التماس می کنم مرا تنها نگذارید! چیزی نمانده بود که این انقلاب مخملی به ثمر بنشیدند! مقداری تحمل کنید ان وقت به همه شما آزادی خواهم داد! «اندکی صبر عشق و حال نزدیک است!»

اصلاً از دست شما شکایت خواهم کرد! شما مرا جو گیر کردید! اگر می خواستید کنار بکشید خب از اول این کار را می کردید نه اینکه وقتی من همه پل های پشت سرم را شکسته ام، زیر پایم را خالی کنید! مرا رسوا نکنید! آبروی مرا پیش احمدی‌نژاد نبرید! فردا با چه رويی به شورای نگهبان بروم؟

ملت نسبتاً شریف ایران!

آبروی مرا بردید! من قاطعانه اعلام می کنم که از شما نمی گذرم و خدا هم از شما نگذرد!

الحمدلله الذی جعل الاصدقاء من الحمقاء!

میرحسین موسوی

4/4/88

ارسال در تاريخ شنبه 1388/04/13 توسط ابوالفضل
ما این‌قدر با کلاسیم که آبگوشت نمی‌خوریم

رضا احسان‌پور

دوم دودوم دوش دوم داراراراراراااااام ریم رارارارم بوووف (صدای تیتراژ آغاز برنامه)

مجری: با درود و بدون نام و یاد خدا. با شما هستیم با یکی دیگه از سری برنامه های میزگردی با شما از شبکه صدای آمریکا (VOA).

داراراراراراااااام ریم دودوم دوش دوم رارارارم بوووف (موزیک و تصویر)

مجری: بله در روزهای اخیر شاهد برگزاری انتخابات در ایران بوده‌ایم. هر چند که پرداختن به چرایی و چگونگی تقلب واقعاً کار بی‌فایده‌ای است ولی ما می‌پردازیم. با ما باشید...

بیق لالالا دیم دیم دودوم دوش دوم رارارارم (موزیک و تصویر)

مجری: خب، امشب بعنوان کارشناس برنامه در خدمت آقای وطن‌پرست هستیم. آقای وطن‌پرست بفرمایید.

وطن‌پرست: بله. درود. اصولاً همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه. ببینید، من خودم به‌عنوان کسی که سابقه زندانی شدن دارم و تا چشم فضولم در بیاید که چرا زندان بوده‌ام، چون مهم زندانی بودنه و خیلی هم آدم خوبی هستم، خدمت شما و همه‌ی ایرانی‌های گل که الآن دارند صدا و تصویر منو می‌بینند و می‌شنوند، از همین جا می‌گم که همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه.

مجری: بله. خب مث اینکه بیننده‌ی محترمی روی خط هستند. بفرمایید عزیزم.

بیننده: اللللللو. هاااااای.

مجری: بله. عزیزم. بگو جیگرم. اسمتو بگو و بگو از کجا زنگ می‌زنی، قربونت برم الهی.

بیننده: من پانته‌آ هستم و از ایران زنگ می‌زنم و مجرد هم هستم و اصلاً هم قصد ازدواج ندارم. من می‌خواستم بگم که من شب انتخابات یه خواب بد دیدم و صبح که از خواب پا شدم، دیدم رختخوابم خیسه! بعد که رفتم تعبیر خوابمو دیدم، نوشته بود که یعنی تو یه کاری آب می‌بندن. من فکر می‌کنم معنی‌اش این میشه که توی انتخابات آب بستن و مث آبگوشت که آبشو زیاد می‌کنن، رأی‌های اون آقاهه را که نمی‌خوام اسمشو بیارم را توش آب بستن تا زیاد بشه. البته بگم‌ها، ما اینقدر با کلاسیم که آبگوشت نمی‌خوریم. همش پیتزا می‌خوریم.

وطن‌پرست: عزیز خوشگلم، پیتزا را با چه نوشابه‌ای می‌خوری؟

بیننده: با نوشابه مشکی.

بوق بوق بوق (صدای بوق تلفن)

مجری: جناب وطن‌پرست تحلیلتون را از صحبت‌های این بیننده بفرمایید.

وطن‌پرست: بله. دقیقاً درست می‌گفت این عزیز دل. شما شنیدید که اینکه این هموطن دوست داشتنی و بوسیدنی، نوشابه سیاه می‌خورن به نوعی نشانگر تیرگی اوضاع داخل و روح خسته و خفقان حاکم بر جامعه است و اصولاً همه دارن حرف مفت می‌زنن و من معتقدم که هیشکی نباید حرف مفت بزنه.

مجری: جناب آقای وطن پرست، شما... بله بیننده‌ی دیگه‌ای روی خط هستند. بفرمایید.

بیننده: هه هه هه! آقا بنظرم من تقلب شده. هه هه هه!

وطن‌پرست: دوست عزیز دلیل شما چیه؟

بیننده: هه هه هه! همین خنده‌ی من! من افسردگی حاد دارم و روزی یه مشت قرص می‌خورم. هیچ وقت هم نمی‌خندم. ولی چند روزه که دارم می‌خندم و همین نشون می‌ده که تقلب شده. باور کنید تقلب شده. به جون مادرزنم که می‌خام سر به تنش نباشه تقلب شده.

مجری: دوست عزیز شما از کجا تماس می‌گیرید؟

بیننده: من در بند بودم و الان فراری هستم و نمی‌تونم جایم را بگم.

وطن‌پرست: شما از کدوم زندان فرار کردید؟

بیننده: من از امین آباد تهران (پاورقی: دیوانه‌خانه‌ای در تهران) فرار کرده‌ام. اونجا هر شب اغتشاشه. من و دوستانم هر شب اونجا داد می‌زنیم و همش من را می‌برند انفرادی.

بوق بوق بوق (صدای بوق تلفن)

وطن‌پرست: باور بفرمایید جناب مجری، امین آباد از مخوف‌ترین زندان‌های ایران است که من خودم مدت‌های زیادی در زندان‌های آنجا بوده‌ام.

ادامه در ادامه مطلب و یا وبلاگ پارک ممنوع



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/04/01 توسط ابوالفضل
ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/03/31 توسط ابوالفضل

اخراجی ها 3 با حضور خاتمی ، موسوی فائزه ...

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
ارسال در تاريخ جمعه 1388/03/29 توسط ابوالفضل
پنج پيشنهاد روزنامه امريكايي به اوباما براي تشديد آشوب‌هاي تهران
 
تماس با موسوي، دعوت مردم به اغتشاش، مدل اوكراين

روزنامه امريكايي "وال‌استريت ژورنال" با ارائه پيشنهادهايي به اوباما از وي خواست تا از موج بوجود آمده در ايران نهايت استفاده را ببرد.

به گزارش رجانيوز، اين روزنامه خطاب به رئيس‌جمهور نوشت: اوباما بايد مانند دخالت امريكا در اغتشاشات سال 2008 تبت، انتخابات رياست جمهوري سال 2005 مصر و حمله روسيه به تاجيكستان، در خصوص مسائل ايران نيز دخالت كرده و از اين موقعيت به‌دست آمده نهايت استفاده را بكند. (عكس متعلق به وال‌استريت ژورنال)

وال‌استريت ژورنال در ادامه 5 پيشنهاد استراتژيك را كه در انقلاب هاي مخملي و براندازي هاي نرم مورد استفاده قرارمي گيرد، مطرح مي‌كن.

اين روزنامه در تشريح پيشنهاد اول مي‌افزايد: اوباما بايد با ميرحسين موسوي ارتباط برقرار كرده و نكات مورد نظرش را در اين موقعيت بيان كند. وي بايد از تجربيات سال‌هاي قبل استفاده كرده و بر اين موج به‌وجود آمده سوار شود. دولت اوباما با هوشياري و زيركي كامل توانست جو بايدن، معاون خود را به لبنان فرستاده و ائتلاف مخالف حزب الله را تحريك كرده و عليه آنها اقدام كند.

وال‌استريت ژورنال پيشنهاد دوم خود را توضيح داد: اوباما بايد يك پيغام ديگر نيز براي مردم ايران بفرستد، ولي اين دفعه وي بايد مردم را راضي كند كه دولت ايران قادر نيست كاري بكند. وي بايد آن‌ها را براي اغتشاش بيشتر ترغيب كند، به مردم ايران بگويد كه امريكا به مردم ايران كمك خواهد كرد و به اصلاح‌طلبان، تجار و ديپلمات‌ها كمك مالي خواهد كرد. كليد اصلي آن است كه به اصلاح طلبان كمك شود و به آنها بگويد كه تا چه حد امريكا مي تواند به آن‌ها كمك كند و پشتيبان آنها خواهد ماند.

دو نويسنده اين روزنامه با تأكيد بر اينكه "انقلاب نارنجي سال 2004 در اوكراين يك الگو است"، خاطرنشان كردند: در آن مدل، غرب به معترضان پيوست و از آنها حمايت كرد كه در مورد انتخابات تشكيك كرده و نتيجه انتخابات را نپذيرند. اين امر در ايران بايد به گونه اي باشد كه نه تنها مردم را به عدم قبول نتايج ترغيب كند تا آن‌ها خواهان انتخابات مجدد شوند بلكه بايد شرايطي اتخاذ شود كه مانند اوكراين و شوروي سابق تمامي كانديداها نيز در انتخابات شركت كنند.

اين روزنامه پيشنهاد سوم خود را تماس و تبادل نظر دائم و مستقيم اوباما با سفراي امريكا در اروپا و ديگر كشورهاي منطقه خليج فارس و فراريان ضد رژيم خوانده و تأكيد مي‌كند اوباما بايد از تمامي مخالفان ايران در سراسر جهان كمك بگيرد.

پيشنهاد چهارم اين روزنامه افزايش چشمگير پشتيباني هرچه سريع‌تر مالي از "راديو فردا" عنوان و اضافه شده است: از راديوهاي فارسي زبان تأثيرگذار هم بايد استفاده كنند و از امكانات راديو آزاد اروپا و راديو آزادي حمايت كامل شود. راديو فردا نيز با تحليل‌ها و خبرهاي خود كمك به‌سزايي در دستيابي به اهداف خواهد كرد.

وال‌استريت ژورنال در توضيح پيشنهاد پنجم نوشت: اوباما بايد كمك كند كه اصلاح‌طلبان ايراني، معاندين و مخالفان، بتوانند رژيم را در زمينه عقيدتي به چالش بكشند، بايد مانند براندازي كه در لهستان كمونيستي در دهه 1980 انجام شد، دستگاه‌هاي فتوكپي و فاكس در اختيار مخالفان قرار داده شود. امروزه اصلاح‌طلبان نياز مبرمي به شبكه اينترنت و ديگر وسائل ارتباط جمعي دارند و بايد راه هاي دستيابي به اينترنت از راه دور را در اختيار گروه هاي اصلاح‌طلب قرار داد.

اين روزنامه با تأكيد بر اينكه بايد كمك هاي مالي فراواني در اختيار NGOها قرارداده شود تا صداهاي بومي در راديو، وبلاگ‌ها، كليپ‌هاي ويديويي و ديگر توليدات رسانه اي در داخل كشور توليد شود. در همين زمينه بايد امكانات ماهواره‌اي، شبكه هاي تلويزيوني و دسترسي به اينترنت هر چه بيشتر در اختيار مخالفان قرار گيرد.

نويسندگان روزنامه همچنين به اوباما توصيه كردند كه با دعوت كردن از كميته‌هاي رصد ماهواره‌اي زمين CEOs)،Facebook, Twitter, Google) به كاخ سفيد و ديگر فعالان تأثيرگذار رسانه‌اي هرچه بيشتر با خود هماهنگ كند زيرا بسياري از اين كميته‌ها به شدت از سوي اوباما پشتيباني مي‌شوند و آنها بايد در اين موفقيت سياست خارجي سهيم شوند.

اين روزنامه در پايان نيز تأكيد كرد: اوباما همچنين بايد با كمك نيروي نظامي و با استفاده ازامكانات" EC-130 "Commando Solo " كه به‌عنوان مراكز سيار هوايي تلويزيون و راديو استفاده كرده و اين امكانات را در اختيار رهبران اصلاح‌طلب قرار دهد تا بتوانند به‌طور مستقيم با مردم صحبت كنند.

منبع:http://www.rajanews.com

ارسال در تاريخ جمعه 1388/03/29 توسط ابوالفضل

شرح حال سید الشهداء در آخرین لحظات

بعد از مدتی که امام (ع) کارزار نمود و هیچ کس قدرت مقابله با آن حضرت را نداشت، امام باقر(ع) می فرماید: بیش از هفتاد و دو زخم بر پیکر امام(ع) وارد کردند.

ایشان خسته شدند، لحظه ای برای استراحت ایستادند، ملعونی سنگی پرتاب نمود و پیشانی مبارک حضرت را شکست، پس از اصابت سنگ به پیشانی امام(ع) ، حضرت پیراهن را بالا زدند تا خون پیشانی راپاک کنند.

در این لحظه حرمله تیر سه شعبه ای به سمت حضرت رها کرد و تير به سينه حضرت نشست. آنگاه امام(ع) سر به آسمان بلند کردند و فرمودند: «خداوندا ! تو می دانی این لشکر کسی را می کشند که جز او پسر دختر پیامبری بر روی زمین نیست.» مدتی پیکر نیمه جان امام روزی زمین افتاده بود و کسی جرئت نزدیک شدن به آن ذات نورانی را نداشت.

هلال بن نافع می گوید: به خدا قسم کشته به خون آغشته ای را بهتر و خوشتر از او هرگز ندیده بودم...و چنین با خدا نجوا می کرد:

«الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ...» خدایا! راضی به رضای تو هستم و در برابر قضای تو صبر می کنم.

ای پروردگار من معبودی جز تو ندارم، ای پناه پناه آورندگان، ای خدایی که همیشه هستی و پایان نداری، ای زنده کننده مردگان، ای کسی که بر هر کسی بر اساس عمل او حکم می کنی، بین من و این مردم حکم کن که تو بهترین حاکمی و فرمود:

تمام خلق را در راه عشق تو ترک کردم و راضی به یتیمی کودکانم شدم تا تو را ببینم و اگر در راه عشقت مرا قطعه قطعه کنی، دلم به غیر تو اشتیاقی ندارد.

شرح شمع صفحه233-235
ارسال در تاريخ پنجشنبه 1387/10/19 توسط ابوالفضل
سلام

اومدم اما خیلی زود باید برم

راستی اعیاد قربان و غدیر تبریک- تاسوعا و عاشورا تسلیت- اربعین و ۲۸ صفر هم همینطور(بالاخره ما هم از توابع اصفهانیم  و متن هامون هم باید اونجوری باشه(چون معلوم نیست دیگه کی آپ کنم)) 

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1387/10/05 توسط ابوالفضل

میلاد سه نور الهی مبارک باد.

ارسال در تاريخ سه شنبه 1387/05/15 توسط ابوالفضل

خدا دوباره خودش را شبیه مردم کرد...

 

 

میلاد حضرت عشق مبارک

(عذر خواهی بابت تأخیر)

ارسال در تاريخ یکشنبه 1387/04/30 توسط ابوالفضل
 

ارتباط فلش و asp و ديتا بيس

سلام

حالتون خوبه؟

تقريبا پارسال همين موقع بود كه يه پروژه طراحي وب سايت flash base با همين دوستم "شاهزاده" كه از اتفاق يكي از نويسنده هاي فعال اين وبلاگه  گرفتيم واسه 2تا از درسامون

توي اون پروژه يه قسمت داشتيم كه بايد چندتا متغير از فلش به asp ارسال مي كرديم و از اونجا داخل ديتابيس ثبتش مي كرديم.

خوب اين كار يه مفدار سخت  بود  و فقط يه بار انجام شد اون هم توسط استادمون كه سر كلاس داشت تستش مي كرد اما بعد از اون ديگه هرگز انجام نشد و موقع تحويل پروژه 5 نفري به جون پروژه افتاديم و چند روز وقت صرفش كرديم اما نشد كه نشد و ديگه استادمون هم نتونست اين كار رو انجام بده.

توي اينترنت هم هرچي گشتيم، چيز مناسبي پيدا نشد.

آخر سر وقتي استاد خودش هم نتونست اين كار رو بكنه يه نمره 20 به ما داد و گفت من خودم مي دونم كه اين كار چقدر مشكله.

اما اين قضيه واسه ما خيلي خيلي گرون تموم شد و از اين خاطر موضوع پروژه پاياني رو با كمال ... باز هم يه سايت تمام فلش كه ثبت در ديتابيس و گالري xml و... داره رو با سخت گير ترين استاد دنشكده انتخاب كرديم و با عنايت خاصه خدا و حضرت امير (عليه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله عليها)  اين مشكل رو برطرف كرديم

و من به خاطر اون همه زجري كه از پارسال تا حالا كشيديم نحوه ي اين ارتباط رو در قالب يك مثال واسه دانلود گذاشتم تا دوستاني كه از اين به بعد خواستند اين كار رو انجام بدن به راحتي مشكلشون حل بشه...

دانلود فايل fla

دانلود فایل asp

دانلود فایل دیتا بیس

*******توجه:

 1- ابتدا localhost  را نصب كنيد

2- فايل هاي بالا را در شاخه wwwroot كپي كنيد

3- آدرس localhost/11.html// را در نوار آدرس IE كپي كنيد

4- نويسندگان اين برنامه هيچ گونه رضايتي در برابر استفاده برنامه فوق در سايتهاي غيراخلاقي ندارند.

 

زكات علم، آموزش آن است.

 

ارسال در تاريخ جمعه 1387/03/24 توسط ابوالفضل

 

 

 

ارسال در تاريخ دوشنبه 1387/03/20 توسط ابوالفضل

 قبل از ازدواج ؛ بعد از ازدواج

قبل از ازدواج
مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم
زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟
زن: منو مسافرت می‌‌بری؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو می‌‌زنی؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !
زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

: بعد از ازدواج
متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!

ارسال در تاريخ سه شنبه 1387/03/14 توسط ابوالفضل

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟


ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم لینک آبی زیر را روی نوار ادرس کپی پیس نمایید . http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1387/01/25 توسط ابوالفضل

بنام خدا



نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق، فرزندش را در آغوش مي فشارد.



آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...


اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...


سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟



مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟



اين دختر را چطور؟



حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...


اين پدر را ميشناسي؟




دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.


اين را چطور؟



اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........


از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....


...............
...............
...............


گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...


گريه كن سرباز...


منبع      
ارسال در تاريخ جمعه 1387/01/23 توسط ابوالفضل

خاطرات دانشجوی دم بخت

 

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

 

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

 

***

 

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

 

***

 

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

 

***

 

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

 

***

 

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

 

***

 

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

 

***

 

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند

 

***

 

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

 

*** 

 

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

 

*** 

 

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

 

*** 

 

دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

 

*** 

 

شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

 

*** 

 

يكشنبهامروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

 

*** 

 

ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1386/12/22 توسط ابوالفضل

آن مرد آمد.

آن مرد با اسب آمد.

آن مرد در باران آمد…

آن مرد در رگبار سنگ ها و تیر ها و نیزه ها آمد.

آن مرد با مشک امد…

و مشکش چون لبانش تشنه بود...

مرد با شجاعت تمام، لشکر سیاهی ها را پشت سر گذاشت و خود را به دریا رساند.

آب موج می زد و چه زلال بود!

لبانش با دیدن آب تشنگی را از یاد برد.

فکر و ذهنش جای دیگری بود...

مشک را سریع آب کرد و دوباره به سیاهی شد.

اما سیاهی را نمی دید، امتداد نگاهش را دنبال می کردی به خورشید می رسید...

او هرچه داشت به خاطر وجود خورشید بود!

آخر ماه هرچه زیبایی دارد صدقه سر خورشید است.

باید برای رسیدن به معشوق از سیاهی می گذشت.

پس به امید دیدار دوباره ی معشوق، به دل سیاهی ها زد.

و چه دلاورانه لشگر تیرگی ها را می شکافت.

جراحت های زیادی دید، امیدش را از دست نداد; دستانش قطع شد، امیدش را از دست نداد، تیر بر چشمش اصابت کرد ولی همچنان امیدوارانه و مشک بر دهان به سوی خورشید می تاخت.

اما وای بر روزگار که چه ناحوان مردانه تیر بر مشکش زدند و امیدش را بر زمین ریختند.

رگبار تیرها و نیزه ها و سنگ شدت گرفته بود!

چند لحظه بعد آن مرد نبود که در خاک و خون افتاده بود، ماه بود که نقش زمین شده بود.

آن مرد چند باری، تمام توان نداشته اش را جمع کرد و لبان بی رمقش را باز کرده و صدا زده بود <اخا>.

لحظاتی نگذشته بود که عالم دوباره شاهد مناظره ی خورشید و ماه بود.

اما این بار با همیشه تفاوت داشت...

خورشید به سوی ماه آمده بود و این خورشید بود که به دور ماه چرخیده بود.

رگبار دیگر پایان گرفته بود و چه بوی یاس عجیبی فضا را پر کرده بود!

آن مرد سر در دامان معشوق و محبوبش زیر لب زمزمه کرد و رفت: <آن مرد خواهد آمد>.

<علی ملا حسینی>

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

 

                                                                                                      سید حمید برقعی 

                                                                                                        پرسه در خیال

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

مداحی روز عاشورای حسینی با صدای حاج محمود کریمی

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

مداحی روز تاسوعای حسینی با صدای حاج محمود کریمی

 

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

مداحي قسمت 6

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

بند يازدهم:

 

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد                      بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك                    مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد

خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان                   در ديده اشك مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز                    روي زمين به اشك جگرگون پر آب شد

خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست            دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب                          از  آه  سرد  ماتميان  ماهتاب  شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين (ع)                 جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نكرد                        بر هيچ آفريده جفايي چنين نكرد

 


ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

بند دهم:

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين                     ما را غريب و بيكس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند                         در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد، بر حجاب دو كون آستين فشان                    وندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ني ورا چو ابر خروشان به كربلا                          طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر                    سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي(ص) مدام                   يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو                             غلطان بخاك معركه ي كربلا ببين

يا بضعة البتول ز ابن زياد داد                                    كو خاك اهلبيت رسالت بباد داد



ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

بند نهم:

اين كشته فتاده به هامون، حسين تست                  وين صيد دست و پا زده در خون، حسين تست

اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگي                       دود از زمين رسانده بگردون، حسين تست

اين ماهي فتاده به دياري خون، كه هست                 زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسين تست

اين غرقه ي محيط شهادت، كه روي دشت                 از موج خون او شده گلگون، حسين تست

اين خشك لب فتاده ي دور از لب فرات                      كز خون او، زمين شده جيحون، حسين تست

اين شاه كم سپاه، كه با خيل اشك و آه                    خرگاه، زين جهان زده بيرون، حسين تست

اين قالب تپان، كه چنين مانده بر زمين                     شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست

چون روي در بقيع، بزهرا خطاب كرد                          وحش زمين و مرغ هوا را ، كباب كرد

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

بند هشتم:

بر حربگاه، چون ره آن كاروان فتاد                             شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه، غلغله در شش جهت ، فكند             هم گريه، در ملايك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئي، از دشت پا كشيد                    هر جا كه بود طايري، از آشيان فتاد

شد وحشتي، كه شور قيامت زياد، رفت                   چون چشم اهلبيت، بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد                         بر زخم هاي كاري تيغ و سنان ، فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان                           بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي ( هذا حسين ) از او                      سرزد، چنانكه آتش از آن، در جهان فتاد

پس با زبان پر گله ، آن بضعة البتول                          رو بر مدينه كرد ، كه يا ايها الرسول

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/30 توسط ابوالفضل

مداحی روز هفتم محرم الحرام با صدای حاج محمود کریمی

 

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

مداحي قسمت 6

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه 1386/10/26 توسط ابوالفضل

بند هفتم

 

روزيكه، شد به نيزه ، سر آن بزرگوار                          خورشيد ، سر برهنه بر آمد‌ ، ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و، برخاست كوه كوه                 ابري ببارش آمد و، بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد، خاك مطمئن                          گفتي فتاد، از حركت چرخ بي قرار

عرش آنزمان بلرزه در آمد، كه چرخ پير                       افتاد در گمان، كه قيامت ، شد آشكار

آن خيمه اي كه، گيسوي حورش، طناب بود               شد سرنگون ، ز باد مخالف ، حباب وار

قومي كه پاس محملشان، جبرئيل داشت                 گشتند ، بي عماري و محمل، شتر سوار

با آنكه سر زد آن عمل، از امت نبي                          روح الامين، ز روي نبي گشت، شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو بشام كرد                           آنسان كه عقل گفت، قيامت قيام كرد



ارسال در تاريخ چهارشنبه 1386/10/26 توسط ابوالفضل

بند ششم:

 

ترسم، جزاي قاتل او چون رقم زنند                           يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه، شفيعان روز حشر                         دارند شرم، كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدر آيد ز آستين                            چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي ، كه با كفن خون چكان ز خاك                   آل علي (ع) چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت                           گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا                       در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند بار                               آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كند سري را كه جبرئيل                        شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل


ارسال در تاريخ سه شنبه 1386/10/25 توسط ابوالفضل

مداحی روز پنجم محرم الحرام با صدای حاج محمود کریمی

 

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه 1386/10/25 توسط ابوالفضل

عکس ویژه محرم

 

  

(برای مشاهده تصاویر در اندازه بزرگتر روی آن ها کلیک نمایید)

ارسال در تاريخ دوشنبه 1386/10/24 توسط ابوالفضل

بند پنجم

چون خون زحلق تشنه او ، بر زمين رسيد                 جوش از زمين ، به ذروه ي عرش برين رسيد

نزديك شد ، كه خانه ي ايمان شود خراب                   از بس شكستها ، كه به اركان دين رسيد

نخل بلند او چه خسان ، بر زمين زدند                       طوفان به آسمان ، ز غبار زمين رسيد

باد، آن غبار چون به مزار نبي رساند                         گرد از مدينه ، بر فلك هفتمين رسيد

يكباره جامه، در خم گردون، به نيل زد                        چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش                        از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

كرد اين خيال، وهم غلط كار، كان غبار                       تا دامن جلال جهان آفرين، رسيد

هست از ملال، گر چه بري، ذات الجلال                      او در دلست و، هيچ دلي ، نيست بي ملال

 


ارسال در تاريخ دوشنبه 1386/10/24 توسط ابوالفضل

مداحی روز چهارم محرم الحرام با صدای حاج محمود کریمی

 

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

ارسال در تاريخ دوشنبه 1386/10/24 توسط ابوالفضل

مداحی روز سوم محرم الحرام با صدای حاج محمود کریمی

مداحی قسمت اول

مداحی قسمت دوم

مداحی قسمت سوم

مداحی قسمت جهارم

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/23 توسط ابوالفضل

 بند چهارم:

بر خوان غم، چو عالميان را صلا زدند                        اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد، آسمان طپيد                       زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند

آن در كه جبرئيل امين بود خادمش                           اهل ستم به پهلوي خير نساء زدند

بس آتش ز اخگر الماس ريزه ها                               افروختند و در حسن مجتبا زدند

وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود                        كندند از مد ينه و در كربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت، كوفيان                    بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي كز آن جگر مصطفي دريد                        بر حلق تشنه ي خلف مرتضا زدند

اهل حرم، دريده گريبان، گشوده موي                       فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح الامين نهاده بزانو سر حجاب                             تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

 

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/23 توسط ابوالفضل

بند سوم:

كاش آنزمان، سرادق گردون، نگون شدي                   وين خرگه بلند ستون، بيستون شدي

كاش آنزمان در آمدي، از كوه تا بكوه                         سيل سيه كه روي زمين، نيلگون شدي

كاش آنزمان ز آه جهانسوز اهلبيت                           يك شعله، برق خرمن گردون دون شدي

كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان                       سيماب وار، گوي بي سكون شدي

كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك                       جان جهانيان، همه از تن، برون شدي

كاش آنزمان كه كشتي آل عبا، شكست                   عالم تمام، غرقه ي درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي، بروز حشر                               با اين عمل، معامله ي دهر چون شدي

آل نبي (ص) ، چو دست تظلم بر آورند                      اركان عرش ار، به تلاطم درآورند

 

ارسال در تاريخ یکشنبه 1386/10/23 توسط ابوالفضل
قالب وبلاگ