ارسال در تاريخ سه شنبه 1387/05/15 توسط ابوالفضل
بنگ بنگ بنگ
بميريد روياهاي كودكي هاي من ... بميريد
همه تون برين به درك . برين گمشين .
ديگه برام مهم نيست . نه دوچرخه 26 و نه ماست و خيار
مادر . اين منم .
روح پسرت كه آرزو داشتي يك روزي دكتر ، مهندس ، خلبان و يا سرباز صفر شود .
چه فرقي مي كند ؟
كيو كيو كيو
تير اعدام رو به تمام آرزو ها مي زنم . همتون ميميرين .
همين الانشم مردين و خودتون خبر ندارين .
بميريد روياهاي كودكي هاي من ... بميريد
همه تون برين به درك . برين گمشين .
ديگه برام مهم نيست . نه دوچرخه 26 و نه ماست و خيار
مادر . اين منم .
روح پسرت كه آرزو داشتي يك روزي دكتر ، مهندس ، خلبان و يا سرباز صفر شود .
چه فرقي مي كند ؟
كيو كيو كيو
تير اعدام رو به تمام آرزو ها مي زنم . همتون ميميرين .
همين الانشم مردين و خودتون خبر ندارين .
ارسال در تاريخ چهارشنبه 1387/05/02 توسط آرشام

گوشه اتاقش مثل هميشه نشسته بود و داشت با خودش زمزمه مي كرد .
نمي دونم چي مي گفت .
گريه مي كرد . مثل هميشه . مثل ديروز . مثل امروز.
فقط هر از گاهي سرش و بلند مي كرد و مي گفت : چاييت سرد شد .
نمي تونستم نگاهم و ازش بردارم .
گفتم : حسين . چرا تو همش گريه مي كني ؟
گفت : فقط بگم دلواپسم
گفتم : دلواپس چي ؟
گفت : هيييي . دلواپس از اينكه نكنه مرغابي حوض خونه با ماهيا قهر كرده باشه .
گفتم : حسين . راستشو بگو
گفت : آره . دلواپس يه چيز ديگه ام هستم . يعني ... يعني نگرانم . نگران اينكه نكنه هيچ چيز رو ندونم . نكنه حالا كه مردم نفهميده باشم بوي نعنا چيه ؟
چيزي نگفتم .
اومد جلو . طبق معمول يه قندون فلزي اوراق شده پر از شكلات بهم داد و گفت : چاييت سرد شد . بزار عوضش كنم .
استكان ها شبيه هم نبودن . يكي ليوان سس بود . يكيشون هم شيشه مربا .
گفتم : حسين . پس كي مي خواي يخورده به خودت بياي ؟ كي ميخواي ...
گفت : اي بابا . ول كن اين حرفا رو . زندگي كه همش دغدغه نيست ....چاييتو بخور مي خوايم بريم پايين كارت دارم .
گفتم چكار ؟
گفت : آخه من تازه مردم . مي خوام زير جنازه امو بگيري ببري تو آمبولانس.
گفتم حسين . تو رو خدا نمير . حالا چه وقت مردنه ؟
گفت : به افتاب فردا بينديش كه براي تو طلوع مي كند...
نگاهم و به فرش كردم و به مجرد اينكه نگاهمو باز بالا كردم ديگه نبود . نمي دونم كجا رفت ؟ با كي رفت ؟ تا كي رفته ؟ كي بر مي گرده ؟
فقط مي دونم كه استاد ديگه در بين ما نبود .
به پنجره نگاه كردم . يه كلاغ روي پنجره نشسته بود و دود سيگاري از پايين به بالا مي رفت .
ياد اين حرفش افتادم .
گاه حجم يك كلاغ كنتراست يه تابلو را حفظ مي كند ....سرم را از پنجره بيرون مي كنم و سيگارم را مي تكانم . تمام جهان زير سيگاري من است .
و بي اختيار گريه كردم .
.............
درگذشت استاد مرحوم خسرو شكيبايي هنوز باورم نمي شه . همين امر بهانه اي شد تا از استاد حسين پناهي بنويسم .
اما كاش هيچ وقت اين بهانه با اين قيمت برام مهيا نمي شد .
ارسال در تاريخ چهارشنبه 1387/05/02 توسط آرشام

