جلادان شيشه و ياقوت ....
گلهاي خزرزه اي كه به زير برگهاشان خنجر ها به دست دارند
تا پشتت را بدان نوازش كنند
گلهاي زيباي شقايق را با ابريشم سر مي برند
و من غزيبه تر از صدا ميان اين همه عربده
براستي . . .
اين رسم كجاست ؟
هفته نامه انگلیسی نیوساینتیست در شماره کریسمس خود درباره ی بیماری های اینترنتی و مبتلایان آن نوشت. این نشریه، این بیماری های مدرن را به این شرح دسته بندی کرده است:
1- دید زدن Photo Lurking) (: مرض گشت و گذار در آلبوم کسی که تا به حال یک بار هم او را ندیده اید
2- من گردی (ego-surfing): نوعی بیماری که مبتلایان به آن به طور مرتب نام خود را در اینترنت چک می کنند.
3- لو دادن بلاگی (Blog Streaking): فاش کردن رازها و اطلاعات شخصی در اینترنت، آن هم برای کسانی که واقعا راز را در دل خود نگه می دارند!
4- کرک بری (Crack Berry): گل سرسبد تمام بیماری های مدرن است که حتی در مراسم خاکسپاری مادربزرگتان هم BlackBerryتان را چک می کنید.( BlackBerryنام گوشی های هوشمند معروف است.)
5- تجسس گوگلی (Google – Stalking): بیماری جستجوی دوستان قدیمی و همکلاسی ها در اینترنت.
6- ویکی پدیازدگی (Wikpediholism): نوعی بیماری که مبتلایان به آن بیش از حد از دایره المعارف های آن لاین نظیر ویکی پدیا استفاده می کنند.
منبع: مجله خانواده سبز
با عجله وارد مغازه شدم و دنبالش گشتم اما انگار نبود .
اي بابا . همين ديروز پشت ويترين مغازه ديده بودمش .
پيرمرد كنار پيت اتشي نشسته بود . دستاش رو مثل كبوتر روي شعله هاي اتيش پرواز مي داد و با خودش زمزمه مي كرد . ناگهان انگار كه تازه متوجه حظور من شده باشه از جا پريد و گفت : چي مي خواي جوون ؟
گفتم : دنبال يه تابلو مي گردم . ديروز هم اينجا بود . اما الان نيست ؟
- چه تابلويي پسرم ؟ چه شكلي بود ؟
- تابلوي اون خانومه كه قد بلند و پوست سفيدي داشت . كه داشت با يه قلم موي باريك مثل خودش ، ستاره هاي آسمون شبه تابلو رو نقاشي مي كرد . يادته ؟ آره . هموني كه دامنش كشيده شده بود تا پاي دريا و امتداد دريا پيدا نبود .
پيرمرد هاج و واج نگاهم مي كرد
- اي بابا . يه دستمال قرمزه براق مثل روبان از بالاي سينه هاش كشيده شده بود تا توي دريا كه ماهي ها مي خوردنش .
- ما همچين تابلويي نداريم ؟
- چرا بابا خودم هر روز مي بينم اينجاست . اون به راستي خيلي زيباست . حيف شد . شايد گمش كرده باشي .
- نه پسرم . اين تابلوها همه كار خود من هستن اما تا به حال همچين تابلويي كه تو ميگي نكشيدم . شايد جاي ديگه بوه اشتباه مي كني .
توي فكر بودم كه چطور من هر روز اينجا و پشت همين ويترين تابلو رو ميبينم و حسرت مي خورم كه پول ندارم تا بخرم اما امروز كه پولهام شده 6 قران و 3 هزار حالا تابولئه نيست .
كه ناگهان خانم زيبا و قد بلندي وارد مغازه شد . بارونيه بلندي تنش بود كه در آورد و با يه لبخند ناز اون رو به چوب لباسي آويز كرد . بعد كنار پيرمرد موهاش رو روي آتيش خشك كرد .
من همينجور داشتم نگاهش مي كردم . باورم نمي شد كه اون زنه توي تابلو باشه . گفتم شايد اين نوه ي پيرمرده و پيرمرد ازش يه پرتره كشيده كه نمي خواد به كسي بده .
در همين حين دخترك قلم مويش را برداشت و داخل چشمانش كرد .
در جا نزديك بود سكته كنم .
از سياهي چشمانش يك شب كشيد . بعد قلم مو رو به لباس خود كشيد و از آن دريايي ساخت . بعد با لبانش روباني كشيد و آنرا به دور سينه هاش انداخت و امتدادش را به دهان ماهي ها آويخت . نگاهي به من كرد و خنديد .
آن وقت پيرمرد چهارچوبي آورد كه يك طرفش بازي بود . يعني سه چوب بود . آنرا دور دخترك انداخت .
دخترك نگاهي به من كرد و به اسمان خوش خيره شد . دست به نقاشي ستاره برد و در نقاشي را بست .
پيرمرد تابلو جديد را برداشت و روي آن نوشت : نرخ ، 6 قران و 3 هزار
من ارشام ف 19 ساله نويسنده ي جديد اين وبلاگ هستم .
اميدوارم كه بتونم مطالب خوبي رو براتون بزارم .
-----------------------------------------
نور اتاق سوسوي كمي مي زد و تقريبا مي شه گفت چيزي پيدا نبود . در آخرين دم چراغ قرمزي كه بالاي سر ما نصب بود فقط گل وسط قالي پيدا بود .
كمي بعد كنارم نشست . صورتش زياد پيدا نبود چون كلاهش را تا حد زيادي پايين كشيده بود . نوك بينيش همچون نوك تيز چاقو برق مي زد .
بطري را به من نشان داد و بعد آن را به آرامي روي گل وسط قالي گذاشت .
گفتم : امشب هم مي خوريم ؟
سرش رو كمي بالا گرفت و خيلي خونسردانه جواب داد : مجبوري . بايد بخوري .
گفتم پس زياد نمي خورم اخه بعدش حالم بد مي شه
راستي يادم رفت براتون از مشروبي كه هر شب با اقاي غم ، مي خوريم بگم .
مشروبش اسم نداره . دست سازه . مال خود غمه . من هم به همبن خاطر بهش مي گم مشروبه آقاي غم .
ارغواني رنگ و كمي لزج . غليظ و سنگين .
اولين پيك رو به سلامتي اونايي كه به جاي دستمال به غمهاشون دل مي بندند . . . نووووووووووووووووووش
.
.
دومين پيك به سلامتي اونايي كه به جاي غيرت ، آدماي بي غيرت رو مي كشن . . . نوووووووووووووووووش
.
.
پيك بعدي رو هم به سلامتي اونايي كه به جاي زغال از ادم ها خاكستر مي سازن . . . نووووووووووووووووش
آخ كه چه اسري داره اين مشروبه غم . بديش (البته شايد هم خوبيش) اينه كه تا مي خوري اشكت سرازير مي شه . بي اختيار وضو مي گيري و رو به ميكده ي مركزي وا ميستي . اونوقت غرق در لذت و عشقبازي مي شي . يه كم مستي از سرت پريد در بهارخواب رو باز مي كني ، توي سرما با يه ركابيه دو بنده مي ري بيرون و يه اتيشي دم سيگارت مي گيري . حسابي كه پك زدي اونوقت دوباره غم مياد ديدنت .
باز روز از نو و روزي از نو .
مي گه چقدر بريزم ؟ مي گم هر چي كرم ساقيه . بريز كه باز گريه كنم .
اون هم پياله ي من رو لب به لب پر مي كنه و زير لب با خودش زمزمه مي كنه :
يك جام از اين شراب ناب بنوش و بمست
بگذار رود از يادت كه كه بود و كه هست
وقتي كارش تموم شد و رفت پي كارش خورشيد زده بود بيرون . نگاهي كردم و دنبال گل وسط قالي گشتم اما ديدم تمام شب رو روي تيغ ها نشسته بودم و نفهميدم .
حماسه (قسمت سوم) :
جمعی از یاران به فرماندهی عباس و علی اکبرعلیهماالسلام توانستند با یورش های نامنظم و غافلگیر کننده، از فرات آب تهیه کنند که البته جواب گوی همه کاروان نبود. به همین خاطر برنامه ی جیره بندی آب از روز هفتم به جز برای کودکان و زنان برای همه اجرا می شد و تا شب عاشورا ادامه داشت.
روز دهم نیز روغن سیاهی را روی هیزم های داخل خندق ریختند، تا در صورت شبیخون و یا حمله به خیام، آن ها را سریع تر آتش بزنند. با این تدابیر خیمه های اهل حرم از جلو توسط اصحاب و از پشت توسط خندق و دیواره ی آتش محافظت می شد. لشگر امام حسین به 32 نفر سواره نظام و 40 نفر پیاده و تیر انداز خلاصه می شد.
حماسه (قسمت دوم) :
ضمنا مداوای سرپایی زخمی های رزمندگان و نگهداری از پیکر شهدا در آن انجام می شد. در پشت آن، خیمه اصحاب و در ردیف آخر خیمه های زنان و کودکان به صورت نیم دایره بر پا شدند. برای استحکام بیشتر، همه ی خیمه ها با طناب به هم بسته و متصل شدند و برای هر دو خیمه یک نگهبان گذاشتند. جنگ از عصر روز نهم به صبح روز دهم موکول شد. شب دهم حضرت اصحاب و بنی هاشم را جمع کرد و شورای جنگ تشکیل داد و در مورد تاکتیک جنگ فردا با آن ها مشورت کرد. بعد از آن عده ای را برای نگهانی، عده ای را مأمور تهیه ی آب و خودشان همراه یاران دیگر به کندن گودال هایی پرداختند با عمق حدود یک متر، تا سرعت گیر اسب های دشمن و مانعی برای پریدن آنها از روی خندق باشد.
بند يازدهم:
خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان در ديده اشك مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز روي زمين به اشك جگرگون پر آب شد
خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين (ع) جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطايي چنين نكرد بر هيچ آفريده جفايي چنين نكرد
بند دهم:
كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين ما را غريب و بيكس و بي آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين
در خلد، بر حجاب دو كون آستين فشان وندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
ني ني ورا چو ابر خروشان به كربلا طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبي(ص) مدام يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو غلطان بخاك معركه ي كربلا ببين
يا بضعة البتول ز ابن زياد داد كو خاك اهلبيت رسالت بباد داد
سلام بچه ها
یه سری مطلب حماسی و تقریبا نادر پیدا کردم که در چند قسمت براتون می نویسم.
حماسه (قسمت اول) :
کاروان امام حسینعلیه السلام تحت کنترل و تعقیب سپاه حر، دوم محرم به کربلا رسید. حضرت دستور داد در پناه تپه ای کاروان را پیاده کنند و همان جا خیمه بزنند و بعد دنبال بزرگان نینوا و غاضریه فرستاد ومساحتی از زمین های کربلا را به 60000 درهم خرید. شرایط از جنگی نابرابر خبر می داد امام طرح خندقی نعلی شکل را به یاران داد تا حفر کنند و داخل آن را خار و هیزم بریزند.
با رسیدن سپاه عمر سعد به کربلا، آرایش خیمه ها تغییر پیدا کرد. اولین خیمه را در نزدیک ترین محل به میدان و در پناه تپه ای که به "تل زینبیه" معروف است بر پا شد. این خیمه اتاق جنگ لشگر و محل استقرار علمدار و فرماندهی میدان و برای نگهبانی، مشاوره و کنترل اوضاع بود.
بند نهم:
اين كشته فتاده به هامون، حسين تست وين صيد دست و پا زده در خون، حسين تست
اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگي دود از زمين رسانده بگردون، حسين تست
اين ماهي فتاده به دياري خون، كه هست زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسين تست
اين غرقه ي محيط شهادت، كه روي دشت از موج خون او شده گلگون، حسين تست
اين خشك لب فتاده ي دور از لب فرات كز خون او، زمين شده جيحون، حسين تست
اين شاه كم سپاه، كه با خيل اشك و آه خرگاه، زين جهان زده بيرون، حسين تست
اين قالب تپان، كه چنين مانده بر زمين شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست
چون روي در بقيع، بزهرا خطاب كرد وحش زمين و مرغ هوا را ، كباب كرد
بند هشتم:
بر حربگاه، چون ره آن كاروان فتاد شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه، غلغله در شش جهت ، فكند هم گريه، در ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهوئي، از دشت پا كشيد هر جا كه بود طايري، از آشيان فتاد
شد وحشتي، كه شور قيامت زياد، رفت چون چشم اهلبيت، بر آن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد بر زخم هاي كاري تيغ و سنان ، فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بي اختيار نعره ي ( هذا حسين ) از او سرزد، چنانكه آتش از آن، در جهان فتاد
پس با زبان پر گله ، آن بضعة البتول رو بر مدينه كرد ، كه يا ايها الرسول
کیست مرا یاری کند؟؟؟
و باز هم عاشورا...
باز هم آفتابی سوزان...
باز هم تشنگی ...
آره تشنگی، خوب گوش کن، بشنو... بشنو...شنیدی...؟
العطش، العطش...
آره این صدا داره از کربلا میاد...
زان تشنگان، هنوز به عيوب مي رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا
دوستای خوبم سلام
من نه بلدم نه میتونم متنی بنویسم که بشه بهش گفت متن!
اما نمی دونم تا حالا تعریف عزاداری های کاشان رو شنیدین یا نه:
اینجا کاشان است.
مهد تمدن.
شهر دارالمومنین.
شهر عشق به اهل بیت.
مکانی مناسب برای عشق بازی با آل الله.
و آنگاه که تاسوعا و عاشورا فرا می رسد ولوله ای سرتاسر شهر را فرا می گیرد
گویی هیچ کس آرام و قرار ندارد
غم و اندوه را به سادگی تمام می توان در کوچه و بازار حس کرد
گفتم بازار چه خوب شد بزارین یکی از مهم ترین رسم های مردم کاشان رو براتون بگم.
از قدیم رسم بوده دسته های عزا داری در روز تاسوعا و عاشورا و یا مناسبات دیگر به صورت کاروان های عزا به سمت بازار کاشان حرکت می کنند و از یکی از دروازه های بازار وارد می شوند و در همانجا مشغول به عزاداری می شوند و بعضا تا کاروانسرای امین الدوله که میعاد گاه عزادارن حسینی است پیش می روند و عزاداری را به پایان می رسانند و این عزاداری تا ساعت 11 یا 12 شب طول می کشه.
شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا بازار؟
دسته های عزا به بازار می روند چون:
بیشترین عبور و مرور مردم آنجا بوده.
مسیر بازار از کوچه ها تنگ و پر پیچ و خم و ناهموار بهتر بود. خیابان هم که نداشتند.
بازار مثل یک تونل، دروازه دولت تا زیارت حبیب بن موسی تا حسینیه ی پانخل و طاهر و منصور و دروازه فین را به هم وصل می کرد. سرپوشیده بودنش، نمایش جمعیت و انعکاس صدا را بیشتر می کرد. مایه برکت مرکز تجارت شهر بود.
حالا در قسمت ادامه مطلب چند تا عکس از گوشه ای از مراسم تاسوعای امسال براتون گذاشتم که دیدنش خالی از لطف نیست.
ادامه مطلب...
بند هفتم
روزيكه، شد به نيزه ، سر آن بزرگوار خورشيد ، سر برهنه بر آمد ، ز كوهسار
موجي به جنبش آمد و، برخاست كوه كوه ابري ببارش آمد و، بگريست زار زار
گفتي تمام زلزله شد، خاك مطمئن گفتي فتاد، از حركت چرخ بي قرار
عرش آنزمان بلرزه در آمد، كه چرخ پير افتاد در گمان، كه قيامت ، شد آشكار
آن خيمه اي كه، گيسوي حورش، طناب بود شد سرنگون ، ز باد مخالف ، حباب وار
قومي كه پاس محملشان، جبرئيل داشت گشتند ، بي عماري و محمل، شتر سوار
با آنكه سر زد آن عمل، از امت نبي روح الامين، ز روي نبي گشت، شرمسار
وانگه ز كوفه خيل الم رو بشام كرد آنسان كه عقل گفت، قيامت قيام كرد
بند ششم:
ترسم، جزاي قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه، شفيعان روز حشر دارند شرم، كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق بدر آيد ز آستين چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمي ، كه با كفن خون چكان ز خاك آل علي (ع) چو شعله ي آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند بار آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كند سري را كه جبرئيل شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
بند ششم:
ترسم، جزاي قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه، شفيعان روز حشر دارند شرم، كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق بدر آيد ز آستين چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمي ، كه با كفن خون چكان ز خاك آل علي (ع) چو شعله ي آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند بار آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كند سري را كه جبرئيل شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

آن مرد آمد.
آن مرد با اسب آمد.
آن مرد در باران آمد…
آن مرد در رگبار سنگ ها و تیر ها و نیزه ها آمد.
آن مرد با مشک امد…
و مشکش چون لبانش تشنه بود...
مرد با شجاعت تمام، لشکر سیاهی ها را پشت سر گذاشت و خود را به دریا رساند.
آب موج می زد و چه زلال بود!
لبانش با دیدن آب تشنگی را از یاد برد.
فکر و ذهنش جای دیگری بود...
مشک را سریع آب کرد و دوباره به سیاهی شد.
اما سیاهی را نمی دید، امتداد نگاهش را دنبال می کردی به خورشید می رسید...
او هرچه داشت به خاطر وجود خورشید بود!
آخر ماه هرچه زیبایی دارد صدقه سر خورشید است.
باید برای رسیدن به معشوق از سیاهی می گذشت.
پس به امید دیدار دوباره ی معشوق، به دل سیاهی ها زد.
و چه دلاورانه لشگر تیرگی ها را می شکافت.
جراحت های زیادی دید، امیدش را از دست نداد; دستانش قطع شد، امیدش را از دست نداد، تیر بر چشمش اصابت کرد ولی همچنان امیدوارانه و مشک بر دهان به سوی خورشید می تاخت.
اما وای بر روزگار که چه ناحوان مردانه تیر بر مشکش زدند و امیدش را بر زمین ریختند.
رگبار تیرها و نیزه ها و سنگ شدت گرفته بود!
چند لحظه بعد آن مرد نبود که در خاک و خون افتاده بود، ماه بود که نقش زمین شده بود.
آن مرد چند باری، تمام توان نداشته اش را جمع کرد و لبان بی رمقش را باز کرده و صدا زده بود <اخا>.
لحظاتی نگذشته بود که عالم دوباره شاهد مناظره ی خورشید و ماه بود.
اما این بار با همیشه تفاوت داشت...
خورشید به سوی ماه آمده بود و این خورشید بود که به دور ماه چرخیده بود.
رگبار دیگر پایان گرفته بود و چه بوی یاس عجیبی فضا را پر کرده بود!
آن مرد سر در دامان معشوق و محبوبش زیر لب زمزمه کرد و رفت: <آن مرد خواهد آمد>.
<علی ملا حسینی>
بند پنجم
چون خون زحلق تشنه او ، بر زمين رسيد جوش از زمين ، به ذروه ي عرش برين رسيد
نزديك شد ، كه خانه ي ايمان شود خراب از بس شكستها ، كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چه خسان ، بر زمين زدند طوفان به آسمان ، ز غبار زمين رسيد
باد، آن غبار چون به مزار نبي رساند گرد از مدينه ، بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه، در خم گردون، به نيل زد چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال، وهم غلط كار، كان غبار تا دامن جلال جهان آفرين، رسيد
هست از ملال، گر چه بري، ذات الجلال او در دلست و، هيچ دلي ، نيست بي ملال
بر خوان غم، چو عالميان را صلا زدند اول صلا به سلسله ي انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد، آسمان طپيد زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش اهل ستم به پهلوي خير نساء زدند
بس آتش ز اخگر الماس ريزه ها افروختند و در حسن مجتبا زدند
وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود كندند از مد ينه و در كربلا زدند
وز تيشه ي ستيزه در آن دشت، كوفيان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتي كز آن جگر مصطفي دريد بر حلق تشنه ي خلف مرتضا زدند
اهل حرم، دريده گريبان، گشوده موي فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده بزانو سر حجاب تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب
كاش آنزمان، سرادق گردون، نگون شدي وين خرگه بلند ستون، بيستون شدي
كاش آنزمان در آمدي، از كوه تا بكوه سيل سيه كه روي زمين، نيلگون شدي
كاش آنزمان ز آه جهانسوز اهلبيت يك شعله، برق خرمن گردون دون شدي
كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان سيماب وار، گوي بي سكون شدي
كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك جان جهانيان، همه از تن، برون شدي
كاش آنزمان كه كشتي آل عبا، شكست عالم تمام، غرقه ي درياي خون شدي
آن انتقام گر نفتادي، بروز حشر با اين عمل، معامله ي دهر چون شدي
آل نبي (ص) ، چو دست تظلم بر آورند اركان عرش ار، به تلاطم درآورند
بند دوم:
كشتي شكست خورده طوفان كربلا در خاك و خون طپيده ي ميدان كربلا
گر چشم روزگار بر او فاش مي گريست خون مي گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و در، همه سيراب و مي مكيد خاتم، ز قحط آب، سليمان كربلا
زان تشنگان، هنوز به عيوق مي رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمي كه لشگر اعدا، نكرده شرم كردند ، رو بخيمه سلطان كربلا
آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
بند اول:
باز اين چه شورش است، كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و ، چه عزا و ، چه ماتم است؟
باز اين چه رستخيز عظيمست، كز زمين
بي نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره، باز دميده از كجا ، كزو
كار جهان و ، وضع جهان، جمله درهم است
گويا طلوع ميكند از مغرب ، آفتاب
كآشوب ، در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا، بعيد نيست
اين رستخيز عام، كه نامش محرم است
در بارگاه قدس، كه جام ملال نيست
سرهاي قدسيان، همه بر زانوي غم است
جن و ملك، بر آدميان، نوحه مي كنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين
پرورده ي كنار رسول خدا، حسين

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می کند.
و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!
محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.
محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.
و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.
سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد و سلام برحسین سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.
حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بی شیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.
حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین(ع) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.
