بميريد روياهاي كودكي هاي من ... بميريد
همه تون برين به درك . برين گمشين .
ديگه برام مهم نيست . نه دوچرخه 26 و نه ماست و خيار
مادر . اين منم .
روح پسرت كه آرزو داشتي يك روزي دكتر ، مهندس ، خلبان و يا سرباز صفر شود .
چه فرقي مي كند ؟
كيو كيو كيو
تير اعدام رو به تمام آرزو ها مي زنم . همتون ميميرين .
همين الانشم مردين و خودتون خبر ندارين .

گوشه اتاقش مثل هميشه نشسته بود و داشت با خودش زمزمه مي كرد .
نمي دونم چي مي گفت .
گريه مي كرد . مثل هميشه . مثل ديروز . مثل امروز.
فقط هر از گاهي سرش و بلند مي كرد و مي گفت : چاييت سرد شد .
نمي تونستم نگاهم و ازش بردارم .
گفتم : حسين . چرا تو همش گريه مي كني ؟
گفت : فقط بگم دلواپسم
گفتم : دلواپس چي ؟
گفت : هيييي . دلواپس از اينكه نكنه مرغابي حوض خونه با ماهيا قهر كرده باشه .
گفتم : حسين . راستشو بگو
گفت : آره . دلواپس يه چيز ديگه ام هستم . يعني ... يعني نگرانم . نگران اينكه نكنه هيچ چيز رو ندونم . نكنه حالا كه مردم نفهميده باشم بوي نعنا چيه ؟
چيزي نگفتم .
اومد جلو . طبق معمول يه قندون فلزي اوراق شده پر از شكلات بهم داد و گفت : چاييت سرد شد . بزار عوضش كنم .
استكان ها شبيه هم نبودن . يكي ليوان سس بود . يكيشون هم شيشه مربا .
گفتم : حسين . پس كي مي خواي يخورده به خودت بياي ؟ كي ميخواي ...
گفت : اي بابا . ول كن اين حرفا رو . زندگي كه همش دغدغه نيست ....چاييتو بخور مي خوايم بريم پايين كارت دارم .
گفتم چكار ؟
گفت : آخه من تازه مردم . مي خوام زير جنازه امو بگيري ببري تو آمبولانس.
گفتم حسين . تو رو خدا نمير . حالا چه وقت مردنه ؟
گفت : به افتاب فردا بينديش كه براي تو طلوع مي كند...
نگاهم و به فرش كردم و به مجرد اينكه نگاهمو باز بالا كردم ديگه نبود . نمي دونم كجا رفت ؟ با كي رفت ؟ تا كي رفته ؟ كي بر مي گرده ؟
فقط مي دونم كه استاد ديگه در بين ما نبود .
به پنجره نگاه كردم . يه كلاغ روي پنجره نشسته بود و دود سيگاري از پايين به بالا مي رفت .
ياد اين حرفش افتادم .
گاه حجم يك كلاغ كنتراست يه تابلو را حفظ مي كند ....سرم را از پنجره بيرون مي كنم و سيگارم را مي تكانم . تمام جهان زير سيگاري من است .
و بي اختيار گريه كردم .
.............
درگذشت استاد مرحوم خسرو شكيبايي هنوز باورم نمي شه . همين امر بهانه اي شد تا از استاد حسين پناهي بنويسم .
اما كاش هيچ وقت اين بهانه با اين قيمت برام مهيا نمي شد .
خدا دوباره خودش را شبیه مردم کرد...
میلاد حضرت عشق مبارک
(عذر خواهی بابت تأخیر)
ارتباط فلش و asp و ديتا بيس
سلام
حالتون خوبه؟
تقريبا پارسال همين موقع بود كه يه پروژه طراحي وب سايت flash base با همين دوستم "شاهزاده" كه از اتفاق يكي از نويسنده هاي فعال اين وبلاگه
گرفتيم واسه 2تا از درسامون
توي اون پروژه يه قسمت داشتيم كه بايد چندتا متغير از فلش به asp ارسال مي كرديم و از اونجا داخل ديتابيس ثبتش مي كرديم.
خوب اين كار يه مفدار سخت بود و فقط يه بار انجام شد اون هم توسط استادمون كه سر كلاس داشت تستش مي كرد اما بعد از اون ديگه هرگز انجام نشد و موقع تحويل پروژه 5 نفري به جون پروژه افتاديم و چند روز وقت صرفش كرديم اما نشد كه نشد و ديگه استادمون هم نتونست اين كار رو انجام بده.
توي اينترنت هم هرچي گشتيم، چيز مناسبي پيدا نشد.
آخر سر وقتي استاد خودش هم نتونست اين كار رو بكنه يه نمره 20 به ما داد و گفت من خودم مي دونم كه اين كار چقدر مشكله.
اما اين قضيه واسه ما خيلي خيلي گرون تموم شد و از اين خاطر موضوع پروژه پاياني رو با كمال ...
باز هم يه سايت تمام فلش كه ثبت در ديتابيس و گالري xml و... داره رو با سخت گير ترين استاد دنشكده انتخاب كرديم و با عنايت خاصه خدا و حضرت امير (عليه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله عليها) اين مشكل رو برطرف كرديم
و من به خاطر اون همه زجري كه از پارسال تا حالا كشيديم نحوه ي اين ارتباط رو در قالب يك مثال واسه دانلود گذاشتم تا دوستاني كه از اين به بعد خواستند اين كار رو انجام بدن به راحتي مشكلشون حل بشه...![]()
![]()
*******توجه:
1- ابتدا localhost را نصب كنيد
2- فايل هاي بالا را در شاخه wwwroot كپي كنيد
3- آدرس localhost/11.html// را در نوار آدرس IE كپي كنيد
4- نويسندگان اين برنامه هيچ گونه رضايتي در برابر استفاده برنامه فوق در سايتهاي غيراخلاقي ندارند.
زكات علم، آموزش آن است.
قبل از ازدواج ؛ بعد از ازدواج
قبل از ازدواج
مرد: آره، ديگه نمیتونم بيش از اين منتظر بمونم
زن: میخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى میکنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو میزنی؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟
.
.
.
: بعد از ازدواج
متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

ما براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم لینک آبی زیر را روی نوار ادرس کپی پیس نمایید . http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
اين پيام را براي تمامي دوستانتان ارسال نماييد
بنام خدا
نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق، فرزندش را در آغوش مي فشارد.
آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...
اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...
سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟

مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟
اين دختر را چطور؟

حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...
اين پدر را ميشناسي؟

دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.
اين را چطور؟

اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........
از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....
...............
...............
...............
گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...
گريه كن سرباز...
خاطرات دانشجوی دم بخت
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم ميكرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم ميخواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش ميشوم؛ اما من قبول نميكنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!
***
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
***
دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
***
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
***
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم


